یه چایی بریز، چند خط بخون
خاطرهها، اشتباهها و ترفندهای کوچیکی که توی این سالها یاد گرفتم. هیچکدومشون مهم نیست — ولی همهشون منو ساختن.
اولین قورمهسبزی بهتنهایی
سالها فقط نگاه کردم که مامان درست میکنه. اولین باری که خودم پختم، یاد گرفتم صبر یعنی چی.
ترفند زرشک از یزد
یه خانم مهربون تو بازار یزد بهم گفت زرشک رو با گلاب تفت بدم. زندگیم عوض شد.
شب فسنجون و اشتباه بزرگ
رب انار رو تو دقیقهی اول اضافه کردم. خورش تلخ شد. بزرگترین درس آشپزیم.
آشپزی مامان من
هیچوقت اندازه نداشت. «یه مشت اینو بریز، یه ذره اونو.» و همیشه عالی میشد.
رازِ تهدیگِ طلایی که ده سال طول کشید
تهدیگ من یا میسوخت یا خمیر میموند. تا اون روزی که فهمیدم همهچیز به یک حوله و کمی صبر بستگی داره.
بوی سیر و دودِ گیلان
تو یه کلبهی چوبی نزدیک ماسوله، یه زن میرزاقاسمی درست کرد که هیچ رستورانی نتونست تکرارش کنه. راز توی دود بود.
کیکی که وسط مهمونی وا رفت
در فر رو از سرِ ذوق زود باز کردم. کیک مثل آهی نشست. اون شب فهمیدم شیرینیپزی علمه، نه احساس.
ترشیِ مادربزرگ و بویی که خونه رو پر میکرد
هر پاییز، حیاطِ مادربزرگ بوی سرکه و سبزی میگرفت. حالا میفهمم اون ترشی، فقط ترشی نبود؛ یه جور عشق بود.
پیازداغِ طلایی، نه سوخته
سالها پیازم یا آب مینداخت یا میسوخت. یک ترفندِ ساده همهچی رو عوض کرد: نمک و حوصله.
اولین مهمونیای که خودم میزبان بودم
ده نفر مهمون، یه آشپزخونهی کوچیک و کلی استرس. اون شب یاد گرفتم مهمونی به غذای بینقص نیست، به آدماست.